کاش...!
 
کاش پروانه بودم !
 
کاش پر بودم از لطافتو بال زدنو بالا رفتن ...
 
کاش پر از رنگ بودمو تازگی..
 
کاش حتی در تاریکترین روزطها رنگ بود که می پاشیدم به دنیا ... !

 

 

نگفته ام
به هيچ كس
روحم مرد
قلبم شكست
اما
اينگونه ، آرام
در آغوش كسي نخفته ام


(مهناز چالاكي)

تكرار مي‌شوم

در روزمرگي‌هاي زندگي ...

و چقدر پايان ناپذير است

اين تكرار ...

چقدر در سر آرزوي بزرگ شدن را داشتم ...

و حالا

چقدر آرزوي روزهاي گذشته ...

.

.

.

.

احساس مي‌كنم پير شده‌ام ...!

 
 
 
 
تنهايي همين است ... تكرار نامنظم من بي تو !

بی آنکه بدانی ...

برای تو نفس می کشیدم !!!

 
 
 
 
 

 

این روز ها گم شده ام در ایستگاه متروک زمان ...

اینجا گاهی دست دلها می لرزد ...

اینجا دیگر هیچ چیز باقی نمانده است ...

اینجا غرق نفهمیدن است ...

اینجا مملو است از آدمکهایی با لبخندی ژکوند که به تو سلام می گویند !

 

دقت کن!

کمی بیشتر ...

ببین! ساعت هم لجاجت می کند !

زمانی که می خواهی تند برود، نمی رود ...

زمانی که نمی خاهی برود، می دود !

هی زل می زنم به ساعت ...

ولی انگار نه انگار !!!

تیک تاک ها از هم فاصله می گیرند ...

زمان هم دیگر لجبازی می کند !

پس چه انتظاری داری از دیگری؟!...

.

.

.

دیگر مهم نیست

هر طور که می خواهد برود

برود، بدود، نرود !

کار از کار گذشت

گذشت ...!

من گریه نخواهم کرد
من اشک نخواهم ریخت
من خسته نخواهم شد افسرده نخواهم شد
فریاد زنم فریاد:
من عشق نمی خواهم معشوق نمی خواهم
می خندم و می رقصم
فریاد زنم فریاد :
اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن بر گور عیان کردم
افسوس نخواهم خوردافسانه نمی بافم
بر شانه هر بادی کاشانه نمی سازم
من زشت نمی گویم بر چهره معشوقم
اوخوب و وفادار ست من خسته و رنجورم
امروز چنان دیروز
افسوس نخواهم خورد
من یادگرفتم عشق
بیگانه نمی داند
لیکن به دل شادم
سر مشق کنم امروز
لیکن به دل شادم
دنیای خودم گرم است
من دوست نمی خواهم!

پ.ن : نمیدونم کی اینو گفته ! هر کی بوده دستش درد نکنه خیلی به دلم نشست!

 

 

چه ساده تقويم را بي تو ورق ميزنم .
و روزها را با خطي ساده ، به اتمام ميرسانم .
بي تو همه چيز ساده است و بي معنا .

 

آرامم !.....هم جنس ِ نگاهت ,هم رنگ ِ دستهایت

گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...

مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...

دستهایت اینجاست !نگاهت ,.....صدایت .....خنده ات

دیگر چه میخواهم ؟......هیچ

دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !نگاهت را در نگاهم

و خیالت را در خیالم ... و من ,.....آرامم

آرامتر از همیشه

 

کاش غم من
توفان سهمگینی بود
و من چون مرغ باران
خود را به خشم ا و می سپردم
ولی افسوس که غم من چون جویبار صافی است
که همچنان می رود
و دل مرا
چون برگ مرده ای
همراه خود من برد .

 
 
ساز دهنی ام را بی حضور تو به دهانم میگذارم
و سرخوش از عشقت نوای خاموش قلبم را مینوازم
تا شاید نسیم صدایم را به تو برساند
و باز تو را به یاد قلب سوخته ام بیندازد
گرچه خیلی دیر است
اما هنوز هم چشم به راه جاده ای هستم
كه از آن به آسمانها پیوستی
و هیچ كبوتری خبر از برگشتنت نیاورد
و باز هم در كنار جاده بی حضور تو می نوازم .

 

دیشب به یاد تو
هفت آسمان را

به جستجوی ستاره ات
بوئیدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
دیگر برایت
نه حافظ می خوانم
نه شمس
نه حتی سهراب
فقط تو ....
شعر تو را خواهم گفت .

 

سهم من از تو چند خط نوشته
سهم من از تو یادآوری گذشته
سهم من از تو یه عکس فراموش شده
..
مگر نه اینکه روزهای خوبی را برایت رقم زدم
مگر نه اینکه معشوقه خوبی برایت بودم
پس چرا ؟!
پس چرا
باید سهم من این باشدُ سهم تو آن ...

 

باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است.

آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است.

هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد.

های ها ی دل دیوانه من پنهانی است.



من قول خود به تو و تو قول خودت را به من داده بودي

بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت