(مهناز چالاكي)
تكرار ميشوم
در روزمرگيهاي زندگي ...
و چقدر پايان ناپذير است
اين تكرار ...
چقدر در سر آرزوي بزرگ شدن را داشتم ...
و حالا
چقدر آرزوي روزهاي گذشته ...
.
.
.
.
احساس ميكنم پير شدهام ...!
این روز ها گم شده ام در ایستگاه متروک زمان ...
اینجا گاهی دست دلها می لرزد ...
اینجا دیگر هیچ چیز باقی نمانده است ...
اینجا غرق نفهمیدن است ...
اینجا مملو است از آدمکهایی با لبخندی ژکوند که به تو سلام می گویند !
پ.ن : نمیدونم کی اینو گفته ! هر کی بوده دستش درد نکنه خیلی به دلم نشست!
چه ساده تقويم را بي تو ورق ميزنم .
و روزها را با خطي ساده ، به اتمام ميرسانم .
بي تو همه چيز ساده است و بي معنا .
آرامم !.....هم جنس ِ نگاهت ,هم رنگ ِ دستهایت
گاه سرخ و گاه گاهی سبز ...
مهم نیست که شانه هایت پوشالی ست و آغوشت خیال ...
دستهایت اینجاست !نگاهت ,.....صدایت .....خنده ات
دیگر چه میخواهم ؟......هیچ
دستهایت را در دستهایم جا گذاشته ای !نگاهت را در نگاهم
و خیالت را در خیالم ... و من ,.....آرامم
آرامتر از همیشه
کاش غم من
توفان سهمگینی بود
و من چون مرغ باران
خود را به خشم ا و می سپردم
ولی افسوس که غم من چون جویبار صافی است
که همچنان می رود
و دل مرا
چون برگ مرده ای
همراه خود من برد .
دیشب به یاد تو
هفت آسمان را
به جستجوی ستاره ات
بوئیدم...
سرت را روی شانه ام بگذار
دیگر برایت
نه حافظ می خوانم
نه شمس
نه حتی سهراب
فقط تو ....
شعر تو را خواهم گفت .
سهم من از تو چند خط نوشته
سهم من از تو یادآوری گذشته
سهم من از تو یه عکس فراموش شده
..
مگر نه اینکه روزهای خوبی را برایت رقم زدم
مگر نه اینکه معشوقه خوبی برایت بودم
پس چرا ؟!
پس چرا
باید سهم من این باشدُ سهم تو آن ...
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است.
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است.
هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد.
های ها ی دل دیوانه من پنهانی است.
من قول خود به تو و تو قول خودت را به من داده بودي
بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير عشقمان را به گروگان گرفت